تبليغاتX
دچار باید بود...

شهر را تب گرفته..

شهر را تب گرفته ...شهر مي سوزد...شهر شرحه شرحه نفس هاي شرجي حواله  مان مي كند

اما

عطر خنك تو كه مي پيچد

دلم

سوز مي خواهد...

عطش مي خواهد...

 

از دور مي بينمت...از دور لبخند مي زني...ازدور سرخ مي شوم...از دور باراني مي شويم...از دور..از دور..از دور...مي ترسم از دور..مي ترسم او...مي ترسم دوربشود دير...بشود شايد...بشود گاهي...

از دور...از دور...از دور...

 

روبه روي تو دستم را مي چسبانم  به ديوار شيشه اي...محكم.

دلم کوچکی مي خواهد ... شكستن مي خواهد...كاش بشكنم...كاش بشكانم...كاش...

عطر خنك تومشامم را حساس كرده...سرفه پشت سرفه...

دلم سوز مي خواهد اوي من.


ادامه مطلب
!! به خط بچه های خاکی 313 | 0:18 | سه شنبه هجدهم مرداد 1390 •